تبليغاتX
درد دل دختر تنها






خانه متروک  

دانم اکنون از آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد

بینم آنجا کنار بخاری
سایه ی قامتی سست و لرزان
سایه ی بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان

دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه ی خسته و پیر
بر سر نقش گل های قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر

پنجره باز و در سایه ی آن
رنگ گل ها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانه ی در
آب گلدان به آخر رسیده

گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم می گذارد
شمع در آخرین شعله ی خویش
ره به سوی عدم می سپارد

دانم اکنون کز آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا بدست آرم او را

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه پنجم مهر 1388 | 1:43 | + | موضوع: |

گمگشته  

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم

بازهم می توان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد

باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
می دهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت
تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده ، داد می خواهم
دل خونین مرا چه کار آید
دلی آزاد و شاد می خواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد

او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

نوشته شده توسط : قاصدک | چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 | 23:25 | + | موضوع: |

خاطرات  

باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستي سوزت

  

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

 

باز در خلوت من دست خيال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستي ريخت

در نگاهت عطش توفان بود

 

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانه عشق

 

ياد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

ياد آن خنده بيرنگ و خموش

كه سراپاي وجودم را سوخت

 

رفتي و در دل من ماند بجاي

عشقي آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پرده اشك

حسرتي يخ زده در خنده سرد

  

آه اگر باز بسويم آئي

ديگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده عشق

آخر آتش فكند برجانت

نوشته شده توسط : قاصدک | شنبه هفتم شهریور 1388 | 17:28 | + | موضوع: |

حداقل بعده مرگ هوامو داشته باشيد  

وقتي مردم مرا در قبري تاريک پنهان نسازيد

مثل لکه ننگي که از صفحه زمين مي زداييد

تنم روزي آغوشي گرم بود براي آنان که دوستشان داشتم

و چشمانم تصويري از تمامي احساساتم

دستانم ستايشگرين نوازشگران

و قلبم عصاره اي از عشق

عريانم نسازيد ...

من از هم آغوشي با تن سرد خاک مي هراسم

اشک هايتان ارزانيتان

و ناله هاي بيهوده تان !

خوب مي دانم سه بار که خورشيد غروب کند

من براي هميشه در خاطره هاتان غروب مي کنم

خروارها خاک سرد براي من

بسترتان هميشه گرم

مي دانم خدا مرا خاک خوبي خواهد کرد

تا روزي اندام شما در آغوش گيرم

روزي که دير نخواهد بود...

نوشته شده توسط : قاصدک | پنجشنبه پنجم شهریور 1388 | 16:8 | + | موضوع: |

هیچ فکر نمی کردم  

نوشته شده توسط : قاصدک | پنجشنبه پنجم شهریور 1388 | 3:27 | + | موضوع: |

اگه تو مال من بودی  

اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع مي كرد
اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش مي رسيد
مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش مي رسيد
اگه تو مال من بودي همه خبردار مي شدن
ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار مي شدن
اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم
پاييز مي فهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم
اگه تو مال من بودي انقد غريب نمي شدم
من چي مي خواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم
اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود
دل من اون آواره اي كه شبا مي گرده نبود
اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت
اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت مي شد
قصه ي عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت مي شد
اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور
يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور
اگه تو مال من بودي ،‌ مي ذاشتمت روي چشام
بارون مي خواستي مي باريد ، ابر سفيد گريه هام
اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت
شمعي كه پروانه داره ، اشك غم انگيز نمي ريخت
اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت
آدما دارا مي شدن ، دنيا ديگه فقير نداشت
اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي
پس مي رم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي

نوشته شده توسط : قاصدک | چهارشنبه چهارم شهریور 1388 | 19:55 | + | موضوع: |

ماه من غصه نخور  

ماه من غصه نخور زندگي جذر و مد داره

دنيامون يه عالمه ، آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه كه دشمن نمي شن

همه كه پر ترك مث تو و من نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي كم پيدا ميشه كسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور ، گريه پناه آدماس

تر و تازه موندن گل ، مال اشك شبنماس

ماه من غصه نخور ، زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چي ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور ، پنجره مون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلاي عاشق نازه هنوز

ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم ، تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ، ماها كه تب نمي كنن

ماها كه از آدما كمك طلب نمي كنن

ماه من غصه نخور، شمدونيا صورتي ان

دلايي كه بشكنن چون عاشقن قيمتي ان

ماه من غصه نخور ، سبك مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از كم و زياد

ماه من غصه نخور ، خاطره هامون كودكن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسكن

ماه من غصه نخور ، بازي زمين خوردن داره

كار دنيا همينه ، تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور ، تاب بازي افتادن داره

زندگي شكستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور ، گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور ، خيليا تنهان مث تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان ، مث تو

ماه من غصه نخور ، زندگي بي غم نمي شه

اوني كه غصه نداشته باشه ، آدم نمي شه

ماه من غصه نخور ، حافظ واست وا مي كنم

شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي كنم

ماه من غصه نخور ، دنيا رو بسپار به خدا

هر دو مون دعا كنيم ، تو هم جدا ، منم جدا

نوشته شده توسط : قاصدک | چهارشنبه چهارم شهریور 1388 | 19:13 | + | موضوع: |

برو سفر سلامت  

View Image

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوريت براي من شده عادت

ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره كه من رو دادي نشونم

اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من

به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياور من

مقصدت هرجا كه باشه هر جاي دنيا كه باشي

اون ور مرز شقايق پشت لحظه‌ها كه باشي

خاطرت باشه كه قلبت سپر بلاي من بود

تنها دست تو رفيق دست بي‌رياي من بود
نوشته شده توسط : قاصدک | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 16:7 | + | موضوع: |

دلبركم چيزی بگو ........  

دبركم چيزی بگو

دلبركم چيزی بگو  به من كه از گريه پرم
به من كه بی صدای تو
از شب شكست ميخورم

دلبركم چيزی بگو
به من كه گرم هق هق ام
به من كه آخرينه
آواره هاي عاشقم


چيزي بگو كه آينه
خسته نشه از بی كسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار كه از سكوت تو
پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو
خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره
چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد
نگو كه خورشيدك من
چادر شب بسر كشيد

 


چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره


چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد


***

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم


ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست
حقیره لایق تو نیست

***

منو نو کن به یه بوسه
برسونم به ستاره
آسممو بپاش رو آینه
بذار بشکفم دوباره
شبو برگردون به اول
زیر موسیقی بارون
واسه دوره کردن عشق
لحظه رو غزل بپوشون
ساعت ساعت سبز عاشقانه س
ساعت سرخ یه ترانه س
با تو جهان شعری به شکوه رقص یه پروانه س
ساعت ساعت سبز عاشقانه س
ساعت سرخ یه ترانه س
با تو جهان شعری به شکوه رقص یه پروانه س

بده شعری به نسیمو
گل سرخی به کبوتر
معجزه کن ای معجزه گر
دست بکش رو خواب ابرا
ماه و مهمون کن به بستر
معجزه کن ای معجزه گر
از جشن رنگین ماهیا
یه قطره دریا به من بده
از خواب طرد قناریا
یه شاخه رویا به من بده
از کهکشون افسانه
یک رنگین کمون جا به من بده
از آب و مهتاب خاطره
یه لحظه فردا به من بده
ساعت ساعت سبز عاشقانه س
ساعت سرخ یه ترانه س
با تو جهان شعری به شکوه رقص یه پروانه س
ساعت ساعت سبز عاشقانه س
ساعت سرخ یه ترانه س
با تو جهان شعری به شکوه رقص یه پروانه س
ساعت ساعت سبز عاشقانه س
ساعت سرخ یه ترانه س
با تو جهان شعری به شکوه رقص یه پروانه س

ساعت ساعت سبز عاشقانه س
ساعت سرخ یه ترانه س
با تو جهان شعری به شکوه رقص یه پروانه س

نوشته شده توسط : قاصدک | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 4:1 | + | موضوع: |

چقدر سخته  

چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديده و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوستش داري. چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شد. چقدر سخته كه تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز نتوني بهش بگي. چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوستش داري

چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشکني و آن وقت آرام زير لبت بگويي:      گل من باغچه‌ي نو مبارک

نوشته شده توسط : قاصدک | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 3:53 | + | موضوع: |

اگه یه روزی من مردم  

اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سر مزار م و گل سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مردي ... من فقط يه بار ميام مزار ت... ميام و اون دسته گل سفيد مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم و عاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

نوشته شده توسط : قاصدک | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 2:56 | + | موضوع: |

شب سرد تنهایی  

شب سردیست قلب زخمی خویش را میبینم که مانند کبوتری است که دیگر قدرت پرواز کردن ندارد من زندانی افکارم هستم می خواهم کلیدی بسازم که قفل این زندانی را به روی من باز کند تا به سوی نور پرواز کنم و

همیشه به نور سپیدی فکر کنم که درون قلبم وجود دارد

فکر کنم دوست دارم پرنده دلم به پرواز در اید مرا با خود به اوج اسمان ابی و تا خانه ستاره ها ببرد

نوشته شده توسط : قاصدک | پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | 2:58 | + | موضوع: |

تنهایی  

تنهائی کاش از اول میدونستم واسه من موندنی نیستی یادته موقع رفتن از ته دل میگریستم

دل من پر از غریبه واست از جونم گذشتم غربتو شکستی رفتی هنوزم غریبه نیستی

کاش از اول میدونستم که تو هم تنهام میزاری تو بودی بودو نبودم همدم نه حتی دوستم نداری

الهی که  آب خوش از تو گلوت پائین بره الهی تویه زندگیت نیفته حتی یک گره

الهی چشمای سیات وفا از همه کس ببینه نفرین و لعنتت نمیکنم چون قسمت من همینه لیاقت من همینه

چشای خیس و به راهت بگو دوختم یا ندوختم عمری تو زخم زبونات بگو سوختم یا نسوختم بگو سوختم یا نسوختم

دل من پر از غریبه واست از جونم گذشتم غربتو شکستی رفتی هنوزم غریبه نیستی هنوزم واسم عزیزی

نگاه سردت هنوزم با اون اخمات زجرم میده خدا خودش منو به این دربه دری عادت داده

 باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه

الهی تنهات نذارن که بیای و در به در بشی نگو که اتیش بگیری بسوزی خاکستر بشی

 میدونی فرقی نداره دیگه واسم بود و نبود تو الهی که خوشبخت بشه تمام تارو پود تو

سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم

نوشته شده توسط : قاصدک | پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | 2:26 | + | موضوع: |

او می آید  

نوشته شده توسط : قاصدک | پنجشنبه چهارم تیر 1388 | 21:39 | + | موضوع: |

آسمون آرزومون پره از ابرای تیره  

لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره

اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا رو دیدی

یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره

باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی

می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره

اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی

دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیر

چشمای تو شده خسته بغض ارزوت شکسته

اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره

بهتره بیدار نشینی اون و توی خواب ببینی

واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره

خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم

التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره

نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن

خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره

چی بگم شبم تموم شد ندیدم اون رو حروم شد

کاش می دونست یکی اینجا بد جوری واسش می میره

کاش که بود یه قطره بارون واسه نامه هامون

به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 | 19:43 | + | موضوع: |

مزاحم همیشگی  

یه باز بذار حرف بزنم ، دیگه نه حرف سفره
نه حرف تیر تو قلب یه دیوونه ی در به دره
نه صحت پرسیدن لحظه و روز و حالته
نه قصه ی عاشقیه ، نه پاسخ سوالته
نه اشکی ریختم لا به لاش ، نه پر شده از عطر یاس
نه توش غرور پدیاا می شه ، نه اعتماد ، نه التماس
این دفه حرف قصه نیست ، خکستر حقیقته
یادت میاد یکی می گفت حقیقتم مصیبته
بذار بدون پرسش و ساده و بی مقدمه
بریم سراغ حرفی که ، می ترسونه یه عالمه
همیشه از نخواستنت ، تو رویاهام می ترسیدم
بعد خودمو گول می زدم ، به ترسیدن می خندیدم
ترسه ولی قایم می شد ، شب میومد مثل لولو
واسه همین گاهی بهت ، فقط می گفتم تو بگو
نگفتی و گذاشتمش پای غمای خستگی
فهمیدم اشتباه بوده ، اینم یه جور دیوونگی
خیال نکن این که می گم ، شکایته ، رنگ گله س
قبول ندارم اخم تو مال نبود حوصله س
دیگه مزاحم نیم شم ، خیالت آسوده باشه
سهم من از آتیش بذار ، فقط یه کم دوده باشه
مهم اینه که اسمت تمام دنیا بلدن
فرقی نداره که با من چه قدر خون چه قدر بدن
مهم اینه تا دینمو یه کم به عشق تو دادم
طبق یه قانون از چشات مثل یه قطره افتادم
قصه ی نا دو تا شاید ، به درد تاریخ می خوره
کار من از جانب تو ، به درد توبیخ می خوره
همونشم تو بنویس ، کلی جای سپاس داره
با من که کاری نداری ، اونو می دی کی بیاره ؟
نه بگذریم ، انگار دلم بازم پرید اون شبکه
برای تو تکراریه اما نگه می ترکه
خوب می دونم تو این سالا تحملم کردی ، آره ؟
چشات روشن نشد بگن زیبا تو رو دوس نداره ؟
دل به دل کسی نده ، عاشقی دزده زیبا جون
هر کار تو عاشقی کنی ، بدون مزده زیبا جون
سخته مزاحمت نشم ، نمی دونم چیکار کنم
نه ، نیم شم ، اما می خوام از خودمم فرار کنم
دلم می خواد برم یه جا که دیگه زیبا نباشه
تمام دنیا رو برم فک می کنم جا نباشه
تو همه ی وجودمی ، هر جا برم می یای پیشم
ولی بهت قول دادمو ، دیگه مزاحم نمی شم
من نمی رم ، یادت باشه تو اونی هستی که می ره
منم یه جور مزاحمم ، که کلی پیشت می میره
مزاحمی که ردشو ، تمام آدما دارن
نیازی نیس شمارشو به ذهن دستگا بسپارن
مزاحم خیلی روزا ، چه تو طلوع ، چه تو غروب
مزاحم روزای تلخ ، مزاحم روزای خوب
نه اینکه بار آخره ، مزاحمت طولانی شد
اخماتو وا کن تا برم ، باز که هوات طوفانی شد
الان تمومش می کنم ، امون نمی دم تا بگی
خوبیش اینه با هم می گیم ، مزاحم همیشگی
حالا که دلت اومد ، نامه رو بردار پاره کن
دیگه مزاحمت نشم ؟ دل می گه استخاره کن
چشمای ناز و روشنت ، شاده که شر من کمه
قند تو دلت آب می شه از نبودن این مریمه
تازه همونم که می خوای ، بدون زنگ و صحبتی
این خرین حرف منه ، دلم خوشه که راحتی
مزاحم همیشگیت تاریخ مرداد می زنه
اما زمان هیچه براش ، فقط داره داد می زنه
داد می زنه ای آدما ، مسافرای زندگی
از این به بعد به من بگید ، مزاحم همیشگی

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 | 19:12 | + | موضوع: |

عشق من عاشقم باش  

تو غربتی که سرده  تمام روز و شب هاش      غربه ار من و ما عشق من عاشقم باشم 

عشق من عاشقم باش که تن به شب نبازم با غربت من بساز تا به خودم بسازم

عشق من عاشقم باش              عشق من عاشقم باش

تو خواب عاشقه هارو تعبیر تازه کردی     کهنه حدیث عشقو  تفسیر تازه کردی

گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن    از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن

قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن از عشق زنده بودن از عشق جون سپردن

وقتی که هق هق عشق   زجه  احتیاجه سر به جنون سلامت که بهترین علاجه

عشق من عاشقم باش       عشق من عاشقم باش

عشق من عاشق من باش اگر چه مهلتی نیست   برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست

عشق من عاشقم باش  نذار بیفتم از پا  بمون با من که بی تو  نمیرسم به فردا

عشق من عاشقم باش       عشق من عاشقم باش

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 | 16:12 | + | موضوع: |

رف دلم0000000000000000000  

بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم
بيشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه ای مجنون تو هستم.

و بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداری ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی!
تنها آرزويم اين است كه سالم و سر افراز باشي و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم
اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن!
هر جای دنيا كه هستی بدان كه در اين دنيای بزرگ كسی هست كه عاشق و ديوانه تو می باشد !
عزيز دنيا خيلی بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلی و مجنون است،

 اما همه يك سو و تو نيز يك سوی ديگر!
دوستت دارم خيلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جای ابرازی برای آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه های تو و گريانم از اشكهای تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
دوستت دارم... چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد!
اينبار با فرياد ، با چشمهای گريان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن مي گويم كه دوستت دارم

 تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!
ولي......
 آخر قصه چيست ؟ تو بگو!
هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟
جواب خاطره ها يم را چه بدهم؟
بي تو و صداي مهربانت با كدام لاي لاي بخوابم؟
آخر؟ نه....! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود!
مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟
اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد
نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است!
آخر قصه چيست؟
نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟!
نه! نه! نه! نه!
اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟
اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،
ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است…
حالا بيا هراس پايان را از من بگير…
حالا بيا به روزهاي خوش هنوز نيامده فكر كنيم!
راه زيادي باقي است اما…

 (( يعني اون آدم خوشبخت كي مي تونه باشه........... خودش مي دونه!!!!

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 | 15:46 | + | موضوع: |

تقدیم به بهترینم  

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 | 1:2 | + | موضوع: |

به تو عادت کرده بودم  

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 23:10 | + | موضوع: |

سرگذشت گل غم  

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 22:52 | + | موضوع: |

کوچه  

بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 22:43 | + | موضوع: |

 

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 22:30 | + | موضوع: |

نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم  

همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم
عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی
واسه موندن تو اما بخدا دعا نکردم
واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی
تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم
توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم
تو دلم تویی اون و با کسی آشنا نکردم
می دونم دوسم نداری حتی قد یه قناری
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نکردم
ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا
این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم
زیر دین ناز چشمات یه عمریه دارم می سوزم
تا خکستری نشه دل دینمو ادا نکردم
اومدن واسه نصیحت به بهانه ی یه صحبت
عمرشون کلی تلف شد چون تو رو رها نکردم
راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س
تا بحال انقد خدا رو اینجوری صدا نکردم
تو من و گذشاتی رفتی خواستی من دیوونه تر شم
باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم
نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه
اما از کسای دیگه س پس اونا رو وا نکردم
یادته عکست و دادی بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگا مکردم
تو از اون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی
تا قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 22:18 | + | موضوع: |

بنویس از عشق عزیزم  

ای تو نویسنده روزگار ، ای تو عشق موندگار ، ای عزیز دلبرم ، ای نفس جان من

ای تو امید زندگی ، ای هستی دنیوی ، ای مهتاب عشق من ، ای باران خون من

تو که عاشقی ، تو که دلداده ای ، تو که قلبت را به من سپرده ای چرا باید از تنهایی
 
بنویسی
تنهایی راه دیگری است ، تنهایی ساز دیگری است ، تو که عاشقی از عشق

بنویس عزیزم
از عشق بنویس تا عاشقان با خواندن متنهایت درس عبرت بگیرند و با

خواندن متنها خون
حسادت نسبت به تو در رگهایشان جاری شود
خودت را نشان
 
بده ای عشق من ، با نوشتن کلام مقدس عشق بر روی کاغذ سفید زندگی
بنویس از عشق
 
تا شاعران با خواندن شعرهایت شرمنده شوند ، درمانده شوند ، بازنشسته
شوند

تو که معنی عشق پاکی ، تو که مظهر تمام زیبایی هایی ، از خودت بنویس ، از آن

چهره
زیبایت بنویس ، بنویس تا آن شعرت واقعی ترین شعر قصه ها شود

عزیزم تنهایی را کنار بگذار ! تا من را داری تنهایی را در کنج دلت آزاد کن

نگذار تنهایی در گوشه قلبت اسیر بماندتو که تمام زیبایی های عاشقی در کنج دلت
 
خلاصه می شود ، و تمام این زیبایی ها در خانه دل
تو دیده می شوند ، چرا باید این
 
همه زیبایی ها را در خانه دلت اسیر کنی و آنها را ابراز
نکنی
عزیزم قلبت را
 
رو کن ، احساست را نمایان کن . بگذار همه ببینند که تو چقدر محشری
بنویس از

عشق تا من نیز به تو افتخار کنم ، و به قلبم حسودی کند که چنین عشقی نصیبش

شده است عزیزم هر آنچه می توانی بنویس از کلام مقدس عشقای یار مهربان من ،
 
ای عشق بی پایان من ، ای شادی این دل من ، ای ساحل دریای من ،
ای عاشق
 
دلچاک من ، ای مهتاب این شبهای من ، ای خورشید روشن بخش من ، ای نور دل

دیده من ، ای سخن هر عشق من ، ای درد بی در مان من بنویس هر چه در دلت
 
می جوشد ،
آن چشمه جوشان دلت را که از عشق می جوشد در تپه عاشقی رها کن ،
 
تا آن آبهایی که از
عشق و محبت در تپه دلت می جوشد در این جان خسته سرازیر
 
شود و تبدیل به دریایی پر از
کلام عشق و عاشقی شود
ای لیلی من ، بنویس از من

مجنون خسته ، بنویس از این مجنون دلشکسته ، بنویس از من
عاشق ، نه از تنهایی
 
سارق
زمانه تنهایی گذشت ، تنهایی رفت و دل در آنجا خانه کرد ، این دل عاشق و
 
دلسوخته من در
آنجا خانه کرد ! از دل من و از دل خودت ، و از خاطرات شیرین
 
گذشته مان بنویس تا دلم کمی
آرام بگیرد
بر این عشق پاکمان قسم ، بر این لحظه های

مقدس عاشقی مان قسم که وقتی شعرهای تنهایی
تو را میخوانم اشک از چشمانم

سرازیر می شود و شمع امید در دلم خاموش می شود ، میدانم
تو که دوست نداری
 
اشکهای مرا ببینی پس بنویس از عشق تا دلم آرام آرام و امیدوارتر شود!

منتظرم بنویس از همان کلام رویایی

نوشته شده توسط : قاصدک | یکشنبه سوم خرداد 1388 | 22:5 | + | موضوع: |